(صفحه 86)
ملحقات
چون در نوشته ها (نامه هاي طرفين) نام برخي از افراد آمده بود, لازم دانستيم توضيحاتي در اين باره داده شود و لذا مطالب آينده را نوشته اميدوارم در اين باره عنايت كاملي شده و مطالب با دقت مورد مطالعه قرار گيرد.
(صفحه 87)
مطالبي درباره حسن بصري
ابوسعيد الحسن بن ابي الحسن يسار البصري
پدرش از اسراي ميسان (محلي بوده در نزديكي بصره) و غلام زيد بن ثابت انصاري و مادرش خيره كنيز (ام سلمه) بوده است. بعضي نام اصلي پدر او را پيروز نوشته اند. حسن در سال 21 هجري دو سال پيش از فوت عمر متولد مي شود و در اول رجب سال 110 هجري در سن 89 سالگي از دنيا مي رود.
در واقعه جمل سن او 16 يا 17 سال بوده و خود را از جنگ كنار مي كشيد. او استاد (واصل بن عطاء) سرسلسله معتزله مي باشد. او يكي از زهاد ثمانيه مي باشد, و از روي غرور و عجب كه دامنگير اغلب زهاد و مقدسين است, از خانواده پيامبر كه مركز علم و معرفت بودند, منحرف شده و در جنگهاي جمل و صفين شركت ننمود, اكثر حضرات صوفيه خرقه و تاج خود را به او مي رسانند و به وجود او مباهات مي نمايند و مي گويند علي بن ابي طالب (ع) به حسن خرقه داده و اسرار آموخته و او هم به حبيب عجمي و او نيز به داود طائي و از داود خرقه به ديگران رسيد كه اين جريان را (معصوم علي شاه) در (طرائق الحقائق) مي آورد.
(صفحه 88)
رسيد فيض, علي را زاحمد مختار
پس از علي حسن آمد خزينه اسرار
حبيب طائي و معروف سري جنيد
دو بو علي و دگر مفربي سرا خيار
((عطار نيشابوري)) در (تذكره الاوليا)) مطالبي را درباره حسن نقل نموده است كه نه تنها او, بلكه پيروان او را خجلت زده و سرافكنده مي نمايد. در باب سوم تذكره الاوليا چنين مي نويسد:
(آن پرورده نبوت, آن خوكرده فتوت, آن كعبه عمل و علم و آن قبله ورع و حلم, و آن سبق برده به صاحب صدري, صدر سنت حسن بصري مناقب او بسيار و محامد او بي شمار مي نويسد تا به اينجا مي رسد كه :
نقل است حسن در زمان طفوليت يك روز از كوزه پيامبر (ص) آب خورد, در خانه ام سلمه پيامبر (ص) گفت: اين اب كه خورد؟ گفتند حسن, گفت چندانكه از اين اب خورد علم من در او سرايت كند... تا آخر صفحه).
اين مطلب و امثال آن كه دنباله دارد چنان دروغ عطار بي عطر را روشن نموده و دروغ پردازي او را بر ملا مي سازد كه حتي صوفياني چون معصوم عليشاه در جلد دوم طرائق صفحه 59 منكر ان مي شود. زيرا به اتفاق امت اسلامي وفات حضرت رسول (ص) 10 سال پس از هجرت بوده و تولد حسن بصري در سال 21 هجري اتفاق مي افتد و كدام عاقلي
(صفحه 89)
باور مي كند كه چنين حسني بتواند از كوزه پيامبر در حيات پيامبر آب بخورد و از پستان (ام سلمه) شير بمكد؟!!
در همان تذكر الاولياء مي نويسد:
(چون حسن در وجود آمد پيش (عمر بن خطاب) بردند فرمود كه: (سموه حسنا, فانه حسن الوجه) (((او را حسن نام كنيد كه نيكو روي است).))
ولي در جلد دوم طرائق, صفحه 59 نوشته تذكرالاوليا را تغيير مي دهد و چنين مي نويسد:
(و نيز در تذكره مي فرمايد كه چون حسن در وجود آمد او را پيش علي مرتضي (ع) بردند, فرمود: ((سموه حسنا فانه حسن الوجه)).
ابن ابي الحديد در جلد چهارم شرح نهج البلاغه 20 جلدي صفحه 85 چنين مي نويسد:
((و مما قيل عنه انه يبغض عليا و يذمه الحسن بن ابي الحسن ابصري ابوسعيد, روي عنه حماد بن سلمه, انه قال لوكان علي ياكل الخشف بالمدينه لكان خيره له مما دخل فيه, و رووا عنه انه كان من المخذلين عن نصرته, و روي عنه ان عليا راه و هو يتوضا للصلاه و كان ذا وسوسه, فصب علي اعضائه ماء كثيرا فقال له ارفت ماء كثيرا يا حسن, فقال ما اراق اميرالمومنين من دماء المسلمين اكثر!؟ قال اوسالئك ذلك؟ قال نعم. قال: فلا زلت مسوء قالوا فما زال الحسن عابسا قاطبا مهموما الي ان مات)).
اين عبارت نهايت بغض و عناد او را نسبت به اميرالمومنين (ع)
(صفحه 90)
نشان مي دهد, زيرا حسن مي گويد:
(اگر علي ابن ابي طالب در مدينه سكوت اختيار مي كرد و به خوردن خرماهاي بي ارزش قناعت مي كرد براي او بهتر بود تا با مردم بصره بجنگد [1] و نيز ابن ابي الحديد مي گويد: روايت كرده اند كه حسن بصري از كساني بود كه علي را مخذول كرده و به نصرت او نيامد و نيز با كمال بي شرمي روبروي حضرت ايستاده و مي گويد تو در ريختن خون مسلمانها اسراف كردي و بسياري از مسلمانان را كه وضوي كاملي مي گرفتند كشتي حضرت نيز او را نفرين كرد و تا زنده بود عبوس و مغموم و محزون بود))
در كتاب ((طبقات ابن سعد)) جلد 7 صفحه 163-164 چنين مي نويسد:
(حسن بصري مردم را از قيام عليه حجاج باز مي داشت در عين حالي كه تمام جنايات خجاج را مي دانست و به مردم چنين القا مي كرد كه نظرم اين است كه با او نجنگيد زيرا اگر اين عقوبتي از خداوند بر شما باشد نمي توانيد عقوبت خداوند را با شمشيرهايتان دفع كنيد, و اگر بلائي است پس صبر كنيد تا خداوند كه احكم الحاكمين است كه حكم كند.)).
در همين صفحه 164 جلد 7 چنين مي نويسد:
((آنگاه از وي درباره موضع شايسته يك مسلمان در برابر انقلابات مانند انقلاب يزيد بن مهلب و انقلاب ابن اشعث پرسيده شد, گفت نه با
(صفحه 91)
آنان باش و نه با اينان و آنگاه كه پرسيده شد, و نه با اميرالمومنين؟ خليفه زمان, حسن خشمگين شد و گفت: بلي و نه با اميرالمومنين)).
در تفسير محقق تاليف محقق جلد اول صفحه 410 چنين مي نويسد:
(حسن بصري مي گويد صراط مستقيم, رسول خدا و خلفاي راشدين بعد از او مي باشند و در تفسير (عده الابرار) (كشف الاسرار و عده الابرار) جلد 1 صفحه 20 درباره (صراط الذين انعمت عليهم)؛ مي گويد: (يعني ابابكر و عمر و يويده قوله (ع) (اقتدوا بالذين من بعدي ابي بكر و عمر).
البته بايد دانست و توجه نمود كه در كتب شيعه نه تنها از حسن بصري به نيكي ياد نشده, بلكه مطالبي از ائمه اطهار (ع) مخصوصاً از علي (ع) نقل گرديده كه خباثت حسن بصري را آشكار مي نمايد.
و آنچه از احوالات او به دست مي آيد او بمانند صوفيان امروز پايبند به هيچ مذهبي نبود. و گاهي به طور علني با اميرالمومنين مخالفت نموده و اعتراضات شديدي مي نمايد, و گاهي خود را از مخلصين علي و اهل بيت (ع) قلمداد مي نمايد و گاهي تا دوران عمر بن عبدالعزيز گوشه نشيني اختيار نموده و زهد خودپسندانه (نه خداپسندانه) را پيشه نموده و گاهي در حكومت عمر بن عبدالعزيز وعاظ السلاطين مي گردد و اين بوقلمون حرام گوشت گاهي تجويز شطرنج نموده گاهي قدري مي گردد گاهي قسم غلاظ و شداد مي خورد كه رسول خدا (ص) ابوبكر را خليفه و جانشين خود قرار داد و رسول خدا ترس آن را داشت كه بميرد و ابوبكر را خليفه قرار ندهد.
(ابن عساكر) اين مطلب را در تاريخ شام كه (عمربن عبدالعزيز), (محمدبن زبير) را به نزد حسن مي فرستد, مي نويسد. در عين حالي كه خود مي دانست اميرالمومنين خليفه رسول اله (ص) است. و تمام فرق مسلمين اگر او را خليفه اول ندانسته بالاخره چهارمين خليفه مي دانند و خلافت حضرت خواه از روي نص باشد و خواه از نظر بيعت مهاجرين و انصار, صحيح و حق و درست است و به طور مسلم قيام بر عليه حكومت چنين شخصي گناهي نابخشودني و كمك ننمودن به حضرتش از گناهان كبيره است, حسن اگر خود را اهل تسنن هم مي دانست طبق اعتقادات آنها بايد سرتسليم در پيشگاه اولرالامر آن هم طبق آيه قرآن مي آورد زيرا علي اولرالامر بود. چرا در جنگهاي جمل و صفين و نهروان شركت نكرد؟ و از علي (ع) حمايت ننمود؟ بلكه زني چون عايشه را بر علي (ع) مقدم مي داشت آيا عايشه اولرالامر بود؟ آيا اطاعت و پيروي از عايشه جزء وظائف مسلمين بوده؟ آيا عايشه از نظر تقوي و معرفت و فضائل و اخلاص عمل مساوي اميرالمومنين بوده؟ آيا رسول خدا (ص) عايشه را بر علي بن ابي طالب ترجيح و تقديم مي داشت؟ ايا وظيفه عايشه اين بود كه بر عليه خليفه رسول خدا (ص) قيام كند؟ آيا عايشه به خطا و لغزش خود متوجه نشد؟ ايا عايشه در اين حركت از قول رسول خدا تخلف ننمود؟ حتي زماني كه حديث (حواب) به يادش آمد؟ ايا عايشه تشخيص نمي داد كه طلحه و زبير و مروان و معاويه و عمروعاص همه بازيگر سياست هستند؟ آيا خود حسن به اين جمله واقف نبوده كه رسول خدا (ص) به زبانهاي مختلف در
(صفحه 94)
امكنه متعدده مي فرمود:
(كسي كه علي (ع) را دشمن بگيرد مرا دشمن گرفته است).
اكنون قول يكي از صحنه گردانان تصوف را بشنويد:
(محمد جعفر مهدوي) در مقدمه ترجمه (الفتح الباري) شيخ (عبدالقادر گيلاني) صفحه 7 سطر 14 به بعد درباره حسن بصري كه روايات زيادي بر خباثت او صادر گرديده مي نويسد:
(مكتب تصوف و عرفان يعني اخلاق كريمه, و صفات حسنه انساني كه نمونه كامل آن حسن بصري است كه از آغازين و بزرگان اين قوم و صاحب صفات حسنه و شخصيت علمي و اخلاقي بوده و مثل كاملي است از صفاي باطن و طهارت و پاكي ذات).
حسن در نظر اميرالمومنين (ع)
بحارالانوار جلد 42 صفحه 141 به بعد احاديثي را از احتجاج طبرسي نقل مي نمايد احتجاج با متن عربي با تعليقات سيد محمد باقر موسوي طبع سال 1403 هـ.ق مطبعه سعيد مشهد, ما به نقل بعضي اكتفا كرده و برخي را هم آدرس مي دهيم. حديث 1 صفحه 171 احتجاج مذكور و ترجمه حسن مصطفوي, چ سال 37 قسمت دوم, ص 110.
((ان ابن عباس (رض) قال: لما فرغ علي (ع) من قتال اهل البصره قتبا علي قتب (منبري از جهاز شتر درست كرد) ثم صعد عليه فحمدالله و اثني عليه فقال يا اهل البصره يا اهل الموتلفه (اي كساني كه منحرف و متقلب شده ايد) يا اهل الداع الفضال (اي دردمنداني كه درمان نداريد) اتباع البهيمه, يا جند المراه, رغافا فاجتم (به صداي حيواني گوش گرفتيد و اجابت نموديد؟) عقرفهربتم, مائكم زعاق (تلخ و گوارا) و دينكم نفاق و اخلاقكم دقاق (سست و ضعيف) ثم نزل يمشي بعد فراغه من خطبته فمشينا معه فمر بالحسن بصري و هو يتوضا فقال: يا حسن اسبغ الوضوء. فقال يا اميرالمومنين لقد قتلت بالامس اناسا يشهدون ان لا اله الا الله وحده لاشريك له و ان محمداً عبده و رسوله, يصلون الخمس و يسبغون الوضو فقال له اميرالمونين (ع) فقد كان ما رايت فما منعك ان تعين علينا عدونا؟!
فقال والله لاصدقنك يا اميرالمومنين لقد خرجت في اول اليوم فاغتسلت و تحنطت و صببت علي سلاحي و انا لا اشك في ان التخلف عن ام المومنين عايشه هو الكفر, فلما انتهيت الي موضع من الخربيه, ناداني مناد يا حسن الي اين؟ ارجع فان القاتل و المقتول في النار فرجعت زعراً و جلست في بيتي, فلما كان يوم الثاني لم اشك ان تخلف عن ام المومنين عايشه هم الكفر, فتحنطت و صببت علي سلاحي و خرجت الي القتال (اريد القتال) حتي انتهيت الي موضع من الخربيه, فناداني مناد من خلفي يا حسن الي اين؟ مره بعد اخري, فان القاتل و المقتول في النار. قال علي (ع): صدقت افتدري من ذلك المنادي قال: لا. ذاك اخوك ابليس و صدقك ان القاتل منهم و المقتول منهم في النار فقال الحسن بصري الان عرفت يا اميرالمومنين ان القوم هلكي.
(صفحه 95)
آدرسهاي زير مطالعه شود:
بحارالانوار, ج 32, ص 225, سطر 10 به بعد. بحارالانوار, ج 41, ص 32, سطر 5 به بعد. مستدرك الوسائل, ج1, ص 351, سطر 13 به بعد.
حسن بصري از مفوضه است و شاهد بر اين مطلب روايتي است در سفينه البحار, ج1, ص 262 و بحارالانوار, ج24, ص 232, باب 59 كه در صفحات آينده قسمت آخر آن آورده مي شود. ابوحمزه ثمالي مي گويد: كه حسن بصري خدمت امام باقر (ع) آمد و گفت: آمده ام سوالي كنم از چيزهائي از كتاب خدا, حضرت فرمود آيا تو فقيه اهل بصره نيستي گفت: چنين مي گويند. حضرت فرمود آيا در بصره كسي هست از او تعليم گيري؟ عرض كرد خير. حضرت فرمود پس جميع اهل بصره از تو اخذ علم مي كنند؟ عرض كرد بلي. حضرت فرمود سبحان الله امر بزرگي بر عهده گرفته اي. پس حضرت از او سوالي كرد كه بفهماند او لياقت فتوا دادن را ندارد. حضرت فرمود: به من رسيده از تو چيزي آيا درست است يا دروغ بسته اند؟ قال ما هو؟ قال زعموا انك يقول ان الله خلق العباد ففوض اليهم امورهم, قال: فسكت الحسن. جوابي نداشت بدهد.
حديث ديگري را بحارالانوار ج 42, ص 141, حديث 2 و احتجاج عربي آخر صفحه 171. عن ابي يحيي الواسطي قال: لما افتح اميرالمومنين (ع) البصره اجتمع الناس عليه و فيهم الحسن البصري و معه
(صفحه 96)
الالواح, فكان فكلما لفظ اميرالمومنين (ع) بكلمه, كتبها, فقال به اميرالمومنين (ع) باعلي صوته: ماتصنع؟ قال: نكتب آثاركم لنحدث بها بعدكم, فقال اميرالمومنين (ع): اما ان لكل قوم سامريا و هذا سامري هذه الامه الا انه لايقول لامساس و لكنه يقول لا قتال. پس بايد گفت اصولا حسن بصري حكمت و علت جنگهاي اسلامي را ناديده مي گرفته و اگر در دوران پيامبر هم بوده, به هيچ يك از جنگهاي هشتادگانه هم نمي رفت و اعتراض مي نمود.
در صفحه 43 سطر اول جلد 18 وسائل الشيعه حديث 7 و صفحه 331 احتجاج طبرسي عربي چاپ مطبعه مشهد و صفحه 142 جلد 42 حديث سوم بحارالانوار و جلد 2 بحار صفحه 91 سطر 1 و جلد 2 صفحه 65 سطر 1 و جلد 2 صفحه 70 سطر 10 و جلد 18 وسائل صفحه 8 سطر 4 به بعد چنين آمده است:
((عن عبدالله بن سليمان قال كنت عند ابي جعفر (ع) فقال له رجل من اهل بصره يقال له عثمان الاعمي: ان الحسن البصري يزعم ان الذين يكتمون العلم توذي ريح بطونهم من يدخل النار, فقال ابوجعفر (ع) فهلك اذا مومن آل فرعون, و الله مدحه بذلك, و ما زال العلم مكتوماً منذ بعث الله عزوجل رسوله نوحاً فليذهب الحسن يميناً و شمالاً فوالله ما يوجد العلم الا هاهنا))
امام باقر (ع) بنا به نقل ابوحمزه ثمالي برخورد شديدي با حسن بصري دارد كه نوشتن جريان صفحاتي را پر مي كند ولي ما آدرس داده و جملاتي را نقل مي كنيم, بحارالانوار جلد 24 صفحه 232 باب 59 تازه
(صفحه 98)
مرحوم مجلسي مي نويسد:
((والخبر طويل اخذنا منه موضع الحاجه, مي فرمايد: فلم ينته الاصطفا اليكم بل الينا انتهي و نحن تلك الذريه لا انت و اشباهك يا حسن فلو قلت لك حين ادعيت ما ليس لك و ليس اليك يا جاهل اهل البصره لم اقل فيك الا ما علمته منك و ظهر لي عنك و اياك ان تقول بالتقويض فان الله جل و عزلم يفوض الامر الي خلقه و هنا منه و ضعفاً و لا اجبر هم علي معاصيه ظلماً)) (در فقرات حديث دقت فرماييد).
در سفينه البحار 2 جلدي جلد اول صفحه 261 آخر صفحه مي نويسد: كه حسن بصري به امام حسن نوشت اما بعد به فانتم اهل بيت النبوه و معدن الحكمه فان الله تعالي جعلكم الفلك الجاريه..... شما اهل بيت نبوت هستيد و معدن حكمت هستيد خدا شما را كشتي جاري (نجات) قرار داده در درياهاي عميق كه هر كس به شما بايد پناه ببرد آن كه به شما اقتدا كند هدايت يابد و آن كه از شما تخلف و سرپيچي كند, هلاك شده و گمراه مي شود (و من تخلف عنكم هلك) من اين نامه را به سوي تو نوشتم در حالي كه حيران بوده و امت اختلاف كرده اند در قدر پس بيان كن آنچه را كه خدا به شما عطا كرده تا ما نيز آن را اخذ كرده و عمل نمائيم. فكتب اليه الحسن بن علي (ع) اما بعد ما اهل بيت همان طوري هستيم كه نوشته اي و اما نزد تو و اصحابت اگر چنين بوديم خود را مقدم بر ما نمي داشتي و ديگران را بر ما ترجيح نمي دادي فلوكنا كما ذكرت ما تقدمتمونا و لا استبدلتم بنا غيرنا. به جان خودم قسم خوداوند مثال زده شما را در كتاب خود (اتستبدلون الذي هو ادني بالذي هو خير) اتفاقا حسن بصري خودش را رسوا مي كند اگر حرف مال او باشد و اگر به او نسبت داده اند مريدان رسوا مي شوند. زيرا در درون حسن بصري لفظ صوفي به هيچ وجه بكار برده نمي شود و اين لفظ از ابوهاشم كوفي به بعد رايج مي گردد ولي دكتر جواد نوربخش در جزوه تعريف صوفي و تصرف صفحه 605 مي نويسد: حسن بصري مي گويد صوفي اي را در طواف خانه خدا ديدم چيزي به او دادم او نگرفت.
در كتاب رساله آداب المريدين منسوب به (نجم الدين كبري) از صفحه 58 تا 70 مطالبي را راجع به حسن بصري آورده است و مي كوشد كه انتساب فرقه كميليه را به او ندهد و خود در همين صفحات حسن بصري را مي كوبد. در كتاب آئينه عرفان صفحه 115 مي نويسد: ابن سعد در طبقات از (سهل بن حصين بن مسلم باهلي) نقل مي كند كه گفت به عبدالله بن حسن بصري پيغام دادم كتابها و نوشته هاي پدرت را برايم بفرست وي در پاسخ گفت: پدرم در وقت مردن كه بيماريش سخت بود تمام كتابهايش را خواست, وقتي حاضر كرديم به خادم خود گفت: تنور را آتش كن آنگاه دستور داد همه را سوزاندند غير از يك صحيفه چيزي نمانده است و ان را برايم فرستاد.
آدرسهاي زير را نيز مطالعه فرماييد:
بحارالانوار, ج14, ص 429 و ج 24, ص 235 و ج 34, ص 294 و ج 37, ص 140 و ج 42, ص 141 و ج 46, ص 116 و 132 و ج 47, ص 372 و ج 78, ص 153 و...
(صفحه 100)
مطالبي در مورد سفيان ثوري و عباد بصري
روش پيامبر (ص)
از آيات قرآن و اخبار اهل بيت عصمت و طهارت چنين استفاده مي شود كه پيامبر (ص) و اهل بيت (ع) به تاديب خدا ادب آموخته و به امر او سبحانه و تعالي روش و سنتي اتخاذ و پياده نموده اند. به راستي آيه شريفه (انك لعلي خلق عظيم) [2] بهترين معرف پيامبر است. و خود آن بزرگوار نيز مبعوث شدن خود را براي تتميم اخلاق و آداب كريمه و پسنديده معرفي مي نمايد كه (بعثت لاتمم مكارم الاخلاق) و خود و اهل بيت عصمت و طهارت ساخته شده و تربيت يافته پروردگارند كه (ما صنايع پروردگار و مردم صنايع ما هستند. نامه 28 نهج البلاغه, فيض الاسلام, صفحه 894) در همين زمينه اميرالمومنين (ع) درباره پيامبر بزرگوار اسلام (ص) چنين مي فرمايد: (و لقد قرن الله به (ص) من لدن ان كان فطيماً) اعظم ملك من ملائكته, يسلك به طريق المكارم, و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره)) [3] .
همچنين در بحارالانوار جلد 25 صفحه 47 روايت اول چنين
(صفحه 100)
مي نويسد:
(و يسئولنك عن الروح قل الروح من امر ربي) حدثني ابي عن ابن ابي عمير عن ابي بصير عن ابي عبدالله (ع) قال عو ملك اعظم من جبرئيل و ميكائيل كان مع رسول الله (ص) و هو مع الائمه) و در حديث سوم همان جلد مي نويسد:
(رفيع الدرجات ذوالعرش يلقي الروح من امره علي من يشا من عباده) [4] قال روح القدس و هو خاص لرسول الله (ص) و الائمه (ع) دو روايت را از تفسير قمي مي آورد.
حديث چهارم:
قال روح القدس هي التي قال الصادق (ع) في قوله ((و يسئولنك عن الروح قل الروح من امر ربي)) قال هو ملك اعظم من جبرئيل و ميكائيل, كان مع رسول الله (ص) و هو مع الائمه...)).
حديث پنجم:
قال ملك اعظم من جبرئيل و ميكائيل و كان مع رسول الله (ص) و هو مع الائمه)).
حديث ششم:
(عن ابي بصير عن ابي عبدالله (ص) في قوله: (والسما و اطارق) قال, قال قال: (السماء) في هذا الموضع اميرالمومنين (ع) و (الطارق) الذي يطرق الائمه من عند ربهم مما يحدث بالليل و النهار و هو الروح الذي مع الائمه يسددهم. قلت: و النجم الثاقب. قال: ذاك رسول الله (ص) [5] .
حديث هفتم:
(عن الرضا (ع) قال: ان الله عزوجل ((ايدنا بروح منه)) مقدسه مطهره ليست بملك, و لم تكن مع احد ممن مضي الا مع رسول الله (ص) و هي مع الائمه منا, تسددهم و توفقهم و هو عمود من نور بيننا و بين الله عزوجل الخبر...) [6] .
حديث شانزدهم صفحه 55 جلد 25 بحارالانوار به نقل از بصائر الدرجات:
(سالت ابا عبدالله (ع) فقلت جعلت فداك تسالون عن شي فلا يكون عندكم علمه؟ فقال: ربما كان ذلك, قال: قلت: كيف تصنعون؟ قال: تلقانا به روح القدس).
اين جمله اخير در روايات 17, 18, 19, 20 و آخر 21 نيز امده و 22 و 23 و حتي در حديث 24 مي فرمايد:
(قال ابو جعفر الباقر (ع): ان الاوصيا محدثون يحدثهم روح القدس و لا يرونه...) و در روايات 25 و 26 خصوصيات روح القدس را بيان مي فرمايد كه روح القدس (لاينام, لايغفل, لايهلو, لا يسهو, لايتغير و لايلعب).
و در روايت 27 امام صادق (ع) مي فرمايد:
(يا ابا محمد (ابوبصير) خلق و الله اعظم من جبرئيل و ميكائيل و قد كان مع رسول الله (ص) يخبره و يسدده و من الائمه يخبرهم و يسددهم.)
نظير همين مطلب ر روايت 28 و 29 مي باشد و باز رواياتي كه مويد مطلب باشد, عبارتند از: 31, 32, 33, 34 و 35 تا صفحه 99 و روايات باب 12 صفحه 159 جلد 26 بحارالانوار كه تمام رواياتش درباره علم امام است و آنها اعلم از همه مي باشند و علوم همه انبيا و ملائكه را دارند. در روايت 12 همين باب (12) آمده است امام پنجم (ع) مي فرمايد:
(ان الله علما لا يعلمه غيره و علما قد اعلمه ملائكته و انبيائه و رسله فنحن نعلمه, ثم اشار الي صدره...)
در جلد 27 بحارالانوار صفحه 25 باب 12 چنين امده كه:
(ان عدهم الاسم الاعظم و به يظهر منهم الغرائب) كه در روايت اول دارد كه: (عن ابي جعفر (ع) قال ان اسم الله الاعظم لي ثلاثه و سبعين حرفا و انما عند اصف حرف و احد فتكلم به فسخف بالارض ما بينه و بين سرير بلقيس, ثم تناول السرير بيده ثم عادت الارض كما كانت اسرح من طرفه عين و عندنا نحن من الاسم اثنان و سبعون حرفا و حرف عندالله استاثر به في علم الغيب عنده و لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم) بعدا روايتي را مي اورد كه عيسي 2 حرف, موسي 4 حرف, ابراهيم 8 حرف, نوح 15 حرف, آدم 25 حرف, پيامبر اسلام (ص) 72 حرف از اين حروف را مي دانستند. [7]
در روايت ششم آمده كه (عمر بن حنظله) از امام باقر (ع) درخواست مي نمايد كه اسم اعظم را به او ياد دهد وقتي امام مقدمات ان را انجام مي دهد, عمر مي گويد: نمي خواهم. نظير همين مطلب را (عمار ساباطي) از امام صادق (ع) تقاضا مي نمايد فرمود مقاومت آن را نداري, الحاح كرد, اقا مقدمات را انجام داد, عمار گفت: (جعلت فداك حسبي لااريد) [8] از سلمان است نقل مي كند:
(قال اميرالمومنين (ع) يا سلمان: الويل كل الويل لمن لا يعرفنا حق معرفتنا و انكر فضلنا, يا سلمان ايما افضل؟ محمد (ص) ام سليمان بن داود؟ قال سلان: بل محمد (ص). قال يا سلمان: فهذا اصف بن برخيا قدر ان يحمل عرش بلقيس من فارس في طرفه عين و عنده علم من الكتاب و لا افعل اضعاف ذلك و عندي علم الف كتاب؟ انزل الله علي شيث بن آدم (ع) خمس صحيفه, و علي ادريس النبي (ع) ثلاثين صحيفه و علي ابراهيم الخليل عشرين صحيفه و التوراه و الانجيل و الزبور و القرآن فقلت صدقت يا سيدي. فقال: اعلم يا سلمان ان الشاك في امرنا و علومنا كالممتري في معرفتنا و حقوقنا و قد فرض ولايتنا في كتابه في غير موضع و بين فيه ما وجب العمل به و هو غير مكشوف) [9] .
در صفحه 665 از جلد اول سفينه البحار دو جلدي دو روايت
(صفحه 105)
آمده كه يكي از آنها كوتاه و ديگري مقداري طولاني. اولي (النبوي من رغب من سنتي فليس مني) و دومي: (في رساله الصادق (ع) الي اصحابه قال عليكم بآثار رسول الله و سنته و آثار الائمه الهداه من اهل بيت رسول الله (ص) من بعده و سنتهم, فان من اخذ بذلك فقد اهتدي و من ترك ذلك و رغب عنه ضل, لانهم هم الذين امر الله بطاعتهم و قد قال ابونا رسول الله (ص) المداومه علي العمل و اتباع الاثار و السنن و ان قل ارضي الله و انفع عنده في العاقبه من الاجتهاد في البدع و اتباع الاهوي, الا ان اتباع الاهوي و اتباع البدع بغير هدي من الله ضلال و كل ضلاله بدعه و كل بدعه في النار) تنها راه رسيدن به كمالات عاليه انساني عمل به سنت پيامبر (ص) و اهل بيت آن حضرت است. حتي خوردن, اشاميدن, لباس پوشيدن, تنظيف و...
در تفسير (مجمع البيان) در ذيل آيه سوم سوره نون و القلم روايت شده كه پيامبر فرمود: (ادبني ربي فاحسن تاديبي) در تفسير نورالثقلين جلد پنجم, صفحه 389, روايت 12, 14 و 15 امده كه: (ادب نبيه فاحسن تاديبه) خداوند پيامبر را ادب مي آموزد و خوب او را آشنا مي كند.
و به تعبير حضرت علي (ع) (فانا صنايع ربنا و الناس بعد صنايع لنا) ما ساخته و تربيت يافته پروردگار هستيم و ادب شده به تاديب او و مردم پس از آن تربيت يافته ما و متادب به آداب ما مي باشند. [10]
(صفحه 105)
در مكتب اهل بيت به هيچ وجه اشتباه و خطا وجود ندارد و براي همين است كه پيامبر مي فرمايد: هر كس از روش من رويگردان شود, از من نيست. اكنون به پاره اي از روش اهل بيت در شوون مختلف زندگي اشاره نموده و رواياتي معتبر در اين موضوع نقل مي نمائيم.
(قال اميرالمومنين (ع): ان الله جميل و يحب الجمال و يحب ان يري اثر النعمه علي عبده) [11] .
خداوند زيباست و زيبائي را دوست دارد و دوست دارد كه اثر نعمتهاي خود را بر بنده خود ببيند).
در حديث دهم, جلد 6 فروغ كافي صفحه 438 به بعد از امام صادق (ع) نقل مي گردد كه اميرالمومنين (ع) فرمود: همچنان كه مي خواهيد غريبي را ملاقات كنيد, خودرا پاك و پاكيزه كرده كه او شما را با آن حال ببيند براي برادر مومن خود هم همين كار را بنماييد. در حديث 14 امام صادق (ع) مي فرمايد:
(ان الله عزوجل يحب الجمال و التجمل و يغبض البئوس و اتباوس) (خداوند زيبائي و خودآرائي را دوست دارد و پريشاني و تظاهر به پريشاني را دشمن مي دارد).
ولكن بايد دقت كرد كه لباس تجمل پوشيدن داراي شرايطي است من جمله حلال بودن, حديث 7 صفحه 442 جلد 6 كافي.
(عن يوسف بن ابراهيم قال دخلت علي ابي عبدالله (ع) و علي جبه خز و طيلسان خز فما تقول فيه؟ فقال: و ما باس بالخز, قلت: و سداه ابريسم. قال: و ما باس بابريسم. فقد اصيب الحسين (ع) و عليه جبه خز قم قال ان عبدالله بن عباس لما بعثه اميرالمومنين (ع) الي الخوارج فواقفهم لبس افضل ثيابه و تطيب بافضل طيبه و ركب افضل مراكبه فخرج فواقفهم فقالوا: يابن عباس بينا انت افضل الناس اذا اتيتنا في لباس الجابره و مراكبهم فتلا عليهم هذه الايه (قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق) فالبس و تجمل فان الله جميل يحب الجمال و ليكن من حلال).
و چون عده اي با اهل بيت علاوه بر رابطه نداشتن, خصومت داشتند و نمي توانستند نورانيت آنها را كه نورانيت اسلام است, ببينند, اشكالات نابجا مي نمودند.
مرحوم (كليني) در جلد 6 فروغ كافي, صفحه 442 حديث 8 چنين نقل مي فرمايد كه: (علي بن محمد بن بندار, عن احمد بن ابي عبدالله, عن محمد بن علي رفعه قال مر سفيان الثوري في المسجد الحرام, فراي ابا عبدالله (ع) و عليه ثياب كثيره القيمه حسان. فقال والله لاتينه و لاوبخنه فدنا منه فقال: يابن رسول الله ما لبس رسول الله (ص) في زمان قتر مقتر و كان ياخذ لقتره و اقتداره و ان الدنيا بعد ذلك ارخت عز اليها فاحق اهلها بها ابرارها ثم تلا (قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق) و نحن احق من اخذ منها ما اعطاه الله غير اني يا ثوري ماتري علي من ثوب انما البسه للناس ثم اجتذب يد سفيان فجرها اليه ثم رفع الثوب الاعلي, و اخرج
(صفحه 107)
ثوبا تحت ذلك علي جلده غليظا فقال: هذا البسه لنفسي و ما رايته للناس ثم جذب ثوبا علي سفيان اعلاه غليظ خشن و داخل ذلك ثوب لين فقال لبست هذا لنفسك تسرها).
در جلد سوم وسائل الشيعه ابواب احكام الملابس صفحه 341 رواياتي موجود است كه براي روشن شدن مطلب تعدادي از آنها نوشته مي شود.
حديث 8:
(عن احمد بن محمد بن ابي نصر عن الرضا (ع) قال, قال لي: ما تقول في اللباس الحسن؟ فقلت: بلغني ان الحسن كان يلبس و ان جعفر بن محمد (ع) كان ياخذ الثوب الخز بن محمد (ع) كان ياخذ الثوب الجديد فيامر به فيغمس في الما فقال لي: البس و تجمل قال علي بن الحسن (ع) كان يلبس الجبه الخز بخمسماه درهم و المطرف الخز بخمسين دينارا فيشتوفيه فاذا خرج الشتا باعه فتصدق بثمنه و تلا هذه الايه: (قل من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق).
روايت نهم صفحه 341 جلد سوم وسائل الشيعه:
(عن المنصوري عن علي بن محمد الهادي عن آبائه عن الصادق (ع) قال: ان الله يحب الجمال و التجمل و يبغض البئوس و التبائس فان اللهاذا انعم علي عبده بنعمه احب ان يري عليه اثرها قال: قيل كيف ذلك؟ قال ينظف ثوبه و يطيب ريحه و يجصص داره و يكنس افنيته حتي ان السراج قبل مغيب الشمس ينفي الفقر و يزيد في الرزق).
در روايت ششم مي فرمايد:
(قال ابو عبدالله (ع): ثلاثه اشياء لايحاسب الله عليها المومن: طعام ياكله و ثوب يلبسه و زوجه صالحه تعاونه و يحصن بها فرجه).
در صفحه 342 باب 2 اولين روايت اين است: (قال ابو عبدالله (ع) لعبيد بن زياد: اظهار النعمه احب الي الله من صيانتها فاياك ان تزين الا في احسن زي قومك).
روايت 2:
(عن حماد بن عثمان سمعت ابا عبدالله (ع) يقول: خير لباس كل زمان لباس اهله).
روايت 3:
(عن ابي عبدالله (ع) قال: اذا انعم الله علي عبده بنعمه فظهرت عليه سمي حبيب الله محدث بنعمه الله, و اذا انعم الله عبد بنعمه فلم تظهر عليه سمي بغيض الله مكذب بنعمه الله).
در فروع كافي, جلد 6, صفحه 451 حديث 6 چنين آمده: ((عن ابي جعفر (ع) قال: انا معاشر ال محمد نلبس خز).
در فروغ كافي جلد 6 صفحه 443 حديث 13 چنين مي آورد:
(عن ابن القداح قالك كان ابو عبدالله (ع) متكثا علي او قال علي ابي فلقيه عباد بن كثير البصري و عليه ثياب مرويه (خراساني) حسان فقال يا ابا عبدالله انك من اهل بيت النبوه و كان ابوك و كان.... فما هذه الثياب المرويه عليك فلو لبثت دون هذه الثيياب؟ فقال له ابو عبدالله (ع): ويلك يا عباد (من حرم زينه الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق) ان الله عزوجل اذا انعم علي عبده نعمه احب ان يراها عليه ليس بها باس ويلك يا عباد انما انا بضعه من رسول الله (ص) فلا توذني و كان عباد يلبس ثوبين قطريين).
فروع كافي جلد 6 صفحه 480 حديث 12:
(سهل بن زياد عن يحيي بن المبارك عن عبدالله جبله الكناني قال: استقبلني ابوالحسن (امام كاظم (ع)) و قد علقت سمكه في يدي قال: اقذفها انني لاكره للرجل السري ان يحمل الشي الدني بنفسه, ثم قال: انكم قوم اعدائكم كثيره, عاداكم الخلق يا معشر الشيعه انكم قد عاداكم الخلق فتزينوا لهم بما قدرتم عليه).
اما بزرگان تصوف اصلا به اين سنت پايبند نبوده, بلكه بر عكس يكي از شعارعاي ايشان لباسهاي كهنه و ژنده پوشيدن بوده كه حتي گاهي چون (احمد غزالي) به ژنده پوش معروف مي گشتند و اكثرا به ائمه اطهار اشكال و ايراد مي نمودند كه چرا لباسهاي فاخر و گرانبها مي پوشيد كه جريان (عباد بصري) و (سفيان ثوري) را قبلا آورديم. بزرگان تصوف و دراويش قلندرمابانه لباسهائي مي پوشيدند كه چه بسا سالها از تن بيرون نمي آوردند و هر كجا پاره مي شد بدون بيرون آوردن از تن وصله مي زدند كه حتي به نقل (تذكره الاولياء), (ابوسعيد ابوالخير) مدت سي (30) سال در كنجي نشست و به ذكر خدا مشغول بود و در اين مدت يك پيراهن داشت و هر وقت بدريدي پاره بر وي دوختي تا 20 من شده بود و صائم الدهر بودي و هر شب به يك نان روزه گشادي و در اين مدت شب و روز نخفت. بايد گفت آفرين بر اين درويش كذائي, حالا بايد گفت پيراهن 20 مني كاري شوخي نيست منتهي بايد پرسيد چند كيلو و يا چند من آن كثافات و چرك شپش بوده است؟!!!
شما اگر احوالات (حسين بن منصور حلاج) را كه در (تذكره الاوليا) صفحه 333 آورده بخوانيد, به فضائل و مناقب اين اوليا دراويش بيشتر واقف مي شويد, آقا علاوه بر اين كه تا 50 سالگي ديني نداشته, دلقي دارد كه او را به مدت 20 سال از تن بيرون نمي آورد كه روزي به اجبار از تن او در مي آوردند و جانوران او را كه پرواربندي كرده بوده, به تعبير (تذكره الاوليا) گزنده بسيار در وي افتاده بوده يكي از آن را وزن كردند, نيم دانگ (نيم دانق) وزن داشت كه تاحال معلوم نشد آنها را در كجا جا داده بوده و موقعي كه مقايسه مي شود اين شخص 20 سال و ابوسعيد 30 سال لباس را بيرون نياورده پس حتماً جانوران ابوسعيد از جانوران اين شخص تكامل يافته تر بوده اند. مثلا نيم كيلو يا اقلا ربع كيلو!!!
و نيز در احوالات شبلي مي نويسد: كه سالهاي دراز شب نمك در چشم كشيدي تا در خواب نشود و گويند هفت من نمك در چشم كرده بود حالا اگر حساب كنيم در هر شبي يك نخود (24/1 مثقال) نمك به چشم مي كرده بايد در حدود 107520 شب چنين كاري را انجام مي داده يعني حدود 295 سال, و يا شيخ (ابوالقاسم نصرآبادي) در مكه مجاور مي شود, شرق بر او وارد مي شود زنار مي بندد و در آتشگاه گبران طواف مي كند (سوال اين است كه در چه موقع در مكه آتشگاه و آتشكده موجود بود و گبر وجود داشته). و يا همين (نصرآبادي) يك روز در مكه بوده و راه مي ررفته مردي را ديده بر زمين افتاده و مي طپد خواسته كه الحمدي بر او بخواند و بر او بدمد, ناگاه از شكم او آوازي صريح به گوشش مي آيد كه: بگذار اين سگ را, كه دشمن ابي بكر است. پس معلوم مي شود دشمن ابي بكر دوست علي بوده است).
(شيخ عطار) در ذكره الاوليا صفحه 124 چاپ بهمن 61 (سفيان ثوري) چنين قلم فرسائي مي نمايد:
آن تاج دين و ديانت, آن شمع زهد هدايت, آن علماء را شيخ و پادشاه, آن قدما را حاجب درگاه, آن قطب دوري امام عالم, سفيان ثوري, 20 سال بر دوام هيچ شب نخفت....
(صفحه 112)
و اما بعضي از اخبار كه دلالت بر خباثت او مي نمايد:
رديف | بحارالانوار | صفحه | سطر |
1 | | | |
2 | | | |
3 | | | |
4 | | | |
5 | | | |
6 | | | |
7 | | | |
8 | | | |
9 | | | |
10 | | | |
11 | | | |
12 | | | |
13 | | | |
14 | | | |
15 | | | |
16 | | | |
(صفحه 115)
خالد بن عمار عن سدير قال:
(سمعت اباجعفر (ع) و هو داخل و انا خارج و اخذ بيدي ثم استقبل البيت فقال: يا سدير انما امرالناس ان ياتوا هذه الاحجار فيطوفوابها ثم ياتونا فيعلمونا و لايتهم لنا و هو قول الله و اني لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدي (طه 82) ثم اوما بيده الي صدره الي ولايتنا ثم قال: يا سدير فاوريك الصادين عن دين الله ثم نظر الي ابي حنيفه و سفيان الثوري في ذلك الزمان و هم حلق في المسجد, فقال هولاء الصادون عن دين الله بلا هدي من الله و لاكتاب مبين ان هولا الا خابث لو جلسوا في بيوتهم فجال الناس فلم يجدوا احدا يخبرهم عن الله تبارك و تعالي و عن رسوله حتي ياتونا فنخبرهم عن الله تبارك و تعالي و عن سوله [12] .
حضرت خطر فكري اين دو را كه سمبل دو جريانند, و در مقابل خاندان رسالت تراشيده شده اند را, تذكر مي دهد.
۱ -در جمل با لشگر عايشه
۲ -قلم:3
۳ -خطبه 234 مشهور به خطبه قاصعه و شرح نهج البلاغه عبده, خطبه 191 و شرح نهج البلاغه عماد زاده, خطبه 273 صفحه 840
۴ -غافر: 15
۵-تفسير قمي
۶-نقل از عيون اخبار الرضا (ع)
۷ -روايات: 2,3,4 باب 12, ج 27
۸-ج27, ص27, حديث8
۹ -ج 27, ص27, حديث10
۱۰ -نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه 28, ص 883, اواسط صفحه, 885, نامه اي كه براي معاويه نوشته شده است.
۱1 -فروغ كافي, ج6, ص 438, حديث 1 و 4
۱۲-اصول كافي, ج1, عربي, ص 392 و ج 2, ترجمه ص 239.
© کپی رایت توسط گناباد110 کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.