مناظرات و مكاتبات با توضيحات و ملحقات بسمه تعالي الحمدكله لله
دریافت فایل کتاب
وراقي را كه در پيش رو داري, مناظرات حضوري و كتبي اينجانب بود كه با قطب الاقطاب سلسله گناباديها اقاي (رضا عليشاه) انجام؛ و اي كاش به آخر و نتيجه مي رسيد افسوس كه ناتمام ماند.
چندي قبل همه آنها به موسسه ((مذاهب و اديان)) جهت چاپ در فصلنامه (هفت اسمان) داده شد و مسوولين آن موسسه آن را در شماره 11 فصلنامه به طور خيلي مختصر و كوتاه كه گويائي خود را از دست داده بود, چاپ نمودند ولي از آنجائي كه همه طالب خواندن و شنيدن ان بودند, اقدام به چاپ همه اوراق نموديم و قضاوت را به عهده خوانندگان محترم مي گذاريم.
والسلام عيكم و رحمه الله
محمد مرداني
صفحه (5)
مقدمه
از حجه الاسلام و المسلمين آقاي دكتر احمد عابدي
يكي از ابعاد مهم روح انسان گرايش به معنويات و عطش نسبت مسائل عرفاني است, و اين بعد روح انساني اختصاص به مسلمانان نداشته و تمامي انسانهاي طالب كمال اظهار علاقه به بحث هاي عرفاني دارند.
اما آنچه مهم است, شناخت عرفان حقيقي و تميز دادن آن از ادعاهاي كاذب عرفاني است. اگر در علم, كتاب, پوشاك و صنايع و حرفه ها واقعيت و غير واقعيت به يكديگر آميخته شده اند, و نه هر استادي كه درسي رامي گويد توانائي آن را دارد و نه هر كتابي كتاب درسي است و نه هر كالائي سالم و بي عيب است, در بحث هاي عرفاني نيز چنين است, بلكه ادعاهاي كاذب و غير واقعي در اين بخش بيش از هر جاي ديگر است.
نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد
اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
ادعاهاي متناقض و متكاذب در فرقه هاي صوفيانه بسيار زياد است, تا حدي كه گاهي يكديگر را تكفير مي كنند. بنابراين نياز به يك
(صفحه 6)
ملاكي است كه حق و باطل و صادق و كاذب را تفكيك نمايد.
تمام مباحث عرفان حول دو مساله: توحيد و موحد مي چرخد مقصود از توحيد شناخت حقيقي خداي متعال است.
در اين شناخت بايد بين ادعاهاي جهله صوفيه به گفته صدرالمتالهين و گفته محققان از فيلسوفان و عارفان تفاوت قائل شد. وحدت وجود آنگونه كه جهله صوفيه ادعا دارند كه با نظريه حلول و اتحاد سازگاري دارد و نه با شرع.
اما توحيد به معني وحدت حقه حقيقيه و تجلي دانستن تمام مخلوقات با توجه به مساله تشكيك خاص و اخص الخواص و به معني مع كل شي لا بمقارنه و غير كل شي لا بمبانيه صحيح است.
در بحث از موحد يا شناخت انسان كامل و صاحب ولايت نيز روشن است كه ولي شناس شدن بسيار مشكل است. هر كس كه ادعاي عرفان كند صاحب ولايت نيست. آن كس كه عرفان را براي عرفان مي خواهد در واقع به نوعي شرك مبتلا شده است.
در اين كه دين ظاهري دارد و باطني, انچنانكه قران كريم نيز با باطن و باطنش نيز باطن دارد, و لفظ حامل معني است و معني نيز نياز به پوشش در قالب لفظ دارد ترديد نيست اما آنچه مهم است, اين كه آن باطن را چگونه بايد به دست اورد و مبين آن كيست و و آيا ظاهر و باطن در
(صفحه 8)
عرض يكديگرند كه در غالب فرقه هاي صوفيانه وجود دارد و لذا با ادعاي رسيدن به طريقت از شريعت دست بر مي دارند يا آن كه در طول يكديگرند و در هيچ شرائطي نبايد از كوچكترين دستور شريعت تخلف نمود؟ كسي مخالف ذكر نيست, ذكر جلي و ذكر خفي به هر حال ذكر خداست و ممدوح است ((ان اوليا الله سكتوا فكان سكوتهم ذكراً)) ولي ايا با عدم تقيد به ظاهر شريعت باز مي توان به باطن آن رسيد؟ ايا هر ذكري هر چند غير ماثوره باشدو باز انسان را به كمال مي رساند؟ و آيا مگر نه اين است كه برخي از اذكار و برخي از تناكح اسماء اثر يكديگر را خنثي و بلكه تاثير منفي در كمال انسان دارند؟ آيا نماز كه عمود دين است, بالاترين ذكر خدا است؟ يا برخي از ذكر هاي خفي فرقه هاي صوفيانه؟ كه در هيچ منبع ديني حتي مورد اشاره نيز واقع نشده اند.
آنچه مهم است آن كه فيض كاشاني فرمود:
من نه فيلسوفم و نه متكلم و نه صوفي و نه عارف, بلكه مقلد و تابع محض قرآن و سنتم. اين مطمئن ترين و موثر ترين راهي است كه بين انسان و خدا وجود دارد. آنچه پيش روي داريد, تلاشياست مقدس جهت يافتن اين راه از ميان ادعاهاي متناقض و متعدد فرقه هاي صوفيانه كه در مكاتباتي عالمانه مطرح شده است.
اللهم اهدنا الصراط المستقيم
احمد عابدي
(صفحه 8)
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدالله رب العالمين و صلي الله علي خير خلقه محمد و آله الاطيبين الاطهار و لعنه الله علي اعدائهم و مخالفيهم من الان الي قيام يوم الدين.
نويسنده كسي است كه سالهاي متمادي در صدد كشف حقايق بوده و دراديان و مذاهب مطالعاتي در خور حال خود دارد.
بعداز روشن نمودن اوضاع اهل كتاب و مناظره با بعضي و نوشتن جزوه اي به نام ((سيري در عهدين)) (تورات و اناجيل اربعه فعلي) به فكر افتاد كه راجع به فرق منتسب به اسلام نيز تحقيقاتي داشته باشد. مطالبي كلي درباره فرق تصوف نوشته و چكيده آن را به صورت سوالاتي منتشر نمود, مدتي از اين ماجرا گذشت روزي جهت اقامه نماز عازم مسجد بود كه درويشي از دراويش سلسله گنابادي با وي تماس گرفت و با كمال ادب از او درخواست كرد كه تعدادي از اقطاب و مرشدها مي خواهند با شما نشستي داشته و مطالبي را در ميان بگذارند, نويسنده نيز با كمال ميل و علاقه قبول نموده و ساعتي جهت نشست و ملاقات معين گرديد در اولين برخورد بعد از پذيرائي مختصر, به مرشدي كه قطب دوم (قطب تابع) محسوب مي شد و همراهان او (صفحه 9)
خوش آمد گفته, و احوالپرسي گر مي نمود. توضيح بر اين كه به ندرت اتفاق مي افتد قطب الاقطاب فرقه اي مستقيماً وارد بحث و گفتگو و مناظره شود و شايد علت اصلي اين باشد كه اگر قطب درجه دوم توانست و از عهده بحث برآمد فبها, و اگر طرف قوي بود, كار گفتگو را به عهده بزرگ از خود محول, تا هم خود از معركه نجات پيدا كرده و هم آن شخص را بزرگتر جلوه دهد و لذا كار را با لفظ نمي دانم بايد آقا جواب بگويد به اتمام مي رساند.
نويسنده به ايشان مي گويد كه اينجانب درباره فرق و سلاسل تصوف مطالعاتي دارم و اين سلسله شما را كه نزديك به تشيع مي باشيد و خود و بزرگانتان مدعي تشيع و كتبي نيز در اين موضوع نوشته اند, از بقيه فرق بهتر و شايسته خطاب و گفتگو مي دانم.
مرشد گفت از اين حسن ظني كه شما داريد, متشكريم. همان طوري كه فرموديد, ما شيعه دوازده امامي هستيم نويسنده گفت: اما؟ مرشد گفت: يعني چه؟ نويسنده گفت: متاسفم كه اين مطلب را به شما مي گويم, اما مجبورم, شما نه تنها دوازده امام مي نيستيد, بلكه مفهومي امامت و ولايت را در ائمه, منكر امامت مي شمارد و امامت را داراي دو شان و سمت مي داند يكي ولايت, ديگري ارشاد و هدايت, ولي (صفحه 10)
فرقه شما بين امامت و ولايت تفكيك قائل شده, اولا امامت بعد از امام رضا (ع) را نپذيرفته و اگر هم پذيرفته اند ولايت را از امام جواد و ائمه ديگر (ع) گرفته است و به ديگران داده و سلسله خود را روي اين مبنا قرار داده است, گفت: به شما خلاف عرض كرده اند اين طور نيست. نويسنده, گفتم: اولاً بفرمائيد شما را سلسله رضويه مي گويند يا نه؟
گفت: چرا. گفتم: به قول و اعتماد شما امام رضا (ع) خرقه (اسرار ولايت) را به چه كسي داد؟ گفت: به (سري سقطي). گفتم: اشتباه فرموديد, بلكه به قول شما به (معروف كرخي) و كرخي خرقه دهنده به (سري سقطي) بوده, گفت: بلي. گفتم: اولين اشكال به شما اين است كما اين كه عين همين اشكال را به فرق كميليه و اويسيه و غيره نيز داريم, شمائي كه مي گويد امام رضا (ع) اسرار ولايت را به كرخي, و انها مي گويند به كميل و ديگران مي گويند به اويس دادند, آيا پيامبر و امام علي و امام رضا (ع) مي توانند در مقابل اراده خدا كه معين كننده ولي و امام است, قد علم كنند و ان كساني را كه خداوند به امامت و ولايت معين و به وسيله همين پيامبر معرفي نموده, نعوذبالله اين خلاف و بي عدالتي را انجام دهند و اويس را به جاي علي (ع), و كميل را به جاي حسنين (ع), و كرخي را به جاي امام جواد (ع) قرار دهند؟ گفت: نمي دانم آقا بايد جواب دهد. گفتم: به عقيده شما فقط قطب, انسان كامل است و قطب و انسان كامل فقط يك فرد است و بيش از يكي نيست, حالا بعد از تحويل خرقه به كرخي, امام رضا (ع) از قطبيت و (صفحه 11)
انسان كامل بودن افتاد يا نه؟ اگر نه, پس كرخي چكاوه بود؟ و كرخي هيچ كاره حق دادن خرقه به سري سقطي و ديگران را نداشته, و اگر امام رضا (ع) بعد از تحويل خرقه به كرخي از مقام قطبيت افتاد, پس شما ولايت امام رضا (ع) و قطبيت او را هم قبول نداريد فكر كنيد اگر جوابي به نظرتان مي رسد, بفرمائيد؟ گفت: نمي دانم, آقا بايد جواب بگويد, گفتم: سوالي ديگر, آيا امام رضا (ع) زودتر از كرخي از دنيا رفت يا كرخي زودتر از امام رضا (ع)؟ مقداري صبر كرد و چيزي نگفت, گفتم: خودم بگويم؟ گفت: بفرمائيد. گفتم: (جامي), در (نفحات الانس) و ديگران از بزرگان خودتان نوشته و عقيده دارند كه كرخي در سال دويست (200) هجري به قول شما خرقه تهي كرده ولي امام رضا (ع) در سال 202 يا 203 هجري شهيد مي شود, اكنون سوال اصلي اين است كه آيا كرخي دوباره خرقه را به امام رضا (ع) برگرداند يا به تعبير و عقيده شما و عده اي از فرق ديگر به سري سقطي تحويل داد و با امام هم مشورتي نكرد؟ و امام رضاي زنده و امام جواد هر دو بي خرقه و بي اسرار ولايت ماندند و كرخي چيزي براي آنها نگذاشت تا آنها به ائمه بعدي بدهند؟؟ گفت: نمي دانم, آقا بايد جواب بدهد, شما تشريق بياوريد و با خود اقا صحبت نماييد.
گفتم: متاسفم چون در اينجا (ورامين) مشغله فراواني از قبيل مديريت و تدريس در مدرسه امام صادق (ع) و امامت در مسجد حضرت جوادالائمه (ع) را دارم از آمدن معذورم, شما با اقاي تابنده صحبت بفرمائيد كه تماس نامه اي داشته و سوال و جواب خود را از طريق مكاتبه حل و فصل نماييم, قول دادند لذا از تاريخ 22/2/1369 تا تاريخ 23/5/1369 يعني تا تاريخ بيست و دوم مرداد همان سال نامه هايي بين ما رد و بدل گرديد ظاهراً صلاح دانستند كه رابطه نامه اي را قطع نمايند و لذا به آخرين نامه ما نيز جوابي ندادند, گرچه اينجانب احترام نموده و به مناسبت تولد امام باقر (ع) يك دوره كتاب (كنزالفوائد) مرحوم (كراجكي) براي ايشان فرستادم, متاسفانه به اين جمله (جواب الكتابه كرد السلام) عمل نشد, اي كاش ادامه پيدا مي كرد؟؟؟
اينك تمام نامه هاي رد و بدل شده بدون كم و زيادجهت اطلاع و اگاهي همگان در دسترس عموم قرار مي گيرد (توضيح بر اين كه چون مرقومات آقاي رضا عليشاه به خط خودش بود و خواندن آن براي عموم مشكل بود, لذا اصل خط و تايپ شده ان را نيز آورديم تا كم و زياد نشود).
والسلام علي من اتبع الهدي
محمد مرداني
(صفحه 13)
بسم الله الرحمن الرحيم
برادر اقاي حاج سلطان حسين تابنده گنابادي وفقه الله لمراضيه (سلام عليكم) روز چهارشنبه مورخه 19/2/69 با جناب آقاي حاج يوسف مرداني به همراه چند نفر ديگر از فقراي نعمت اللهي گنابادي نشستي داشته و سخناني مطرح و بنا شد فعلاًًً از طريق مكاتبه تماس حاصل و مطالبي محضر حضرتعالي كه سرسلسله ارشادي قوم را به عهده داريد نوشته, انشاالله جواب متقين و مناسب عنايت مي فرماييد. ضمناً كتب اهدايي آن جناب, واصل و جهت استحكام ارتباط و تماس بيشتر مورد قبول و از حضرتعالي كه ما را بوسيله اين نوع كتب و نشريات بيشتر وادار بمطالعه و شناسايي اين سلسله مي نماييد تشكر مي گردد.
خواهشمند است اولاً مبناي افتراق شريعت و و طريقت و تصدي هدايت به وسيله هاديان هر كدام را مستدلاً از طريق آيات قرآني و اخبار اهل بيت عصمت و طهارت عليهم صلوات الله تحرير فرموده و اسناد روايات و كتب مربوطه را نيز نام ببريد. ثانياً بطوري كه مستحضريد مقام عرفان مقامي است والا و از راه عرفان است كه انسان گم شده, خود را يافته و مقام عبوديت كه بالاترين مقامات است را حائز مي گردد و طبق (صفحه 14)
مدارك اصيل تنها پيروان ائمه اطهارند كه عارفانند. زيرا قطعي است كه داخل شدن در حصن حصين الهي كه (كلمه لااله الاالله حصني فمن دخل في حصني امن من عذابي) به تنصيص علي ابن موسي الرضا (ع) (بشرطها و شروطها) بوده و ائمه اطهار از شرائط آنند, و غير آنها را اين منصب سزوار نباشد زيرا (لابنال عهدي الظالمين) و نيز ناطق و مبين اين معني است (يخرجونهم من النور الي الظلمات) كه در نتيجه (ولايت علي ابن ابي طالب حصني فمن دخل حصني امن من عذابي) اهل خلاف را راه بر عرفان حقيقي دين و وجدان و فطرت پسند و فطري نباشد. حتي آيه (انما المومنون) نيز آنهارا شامل نباشد به صفحه 250 جلد اول مكاسب محرمه امام خميني مراجعه شود. و طبق تصديق و نوشته خود حضرتعالي در صفحه 13 رسائل خواجه انصاري چاپ فروغي بسال 1349 و نوشته خودشان در كتاب صد ميدان ص 8 و نوشته مرحوم مجلسي در كتاب عين الحيوه مصباح پنجم اواخر كتاب مذكور و نوشته استاد مطهري در صفحات 202 و 203 كتاب امامت و رهبري اكثر افرادي كه بعنوان عارف معرفي شده اند از اهل تسنن بوده و افراد منافق و ظالم عادي عامي اقيلوني گو و نغمه سرايان جمله لولا علي لهلك عمر و مترنمين بنغمه كلكم افقه من عمر حتي المخدرات في الحجال را مقدم بر مولي امير المومنين شخصيتي كه داخل در آيه حصر ولايت (ايه مباركه خاتم بخشي) انما وليكم الله و رسوله مي باشد و پيروانش موحد بتوحيد طاعتي بوده و جمله (اني كفرت بما اشركتمون من قبل) شيطان در سوره ابراهيم شامل آنها نمي گردد زيرا پيروانش آيه شريفه (اطيعوالله و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم)را فراموش نفرموده و مطيع بي قيد و شرط ذوات طاهره مي باشند.
معرفي علي و شيعيان او در كتاب و لسان صاحب شريعت آنقدر فراوان است كه جاي هيچ گونه انكار باقي نمي ماند.
با توجه به اين كه شيعه و سني نقل كرده اند كه پيامبر به علي (ع) فرمود: تاتي انت و شيعتك راضين مرضيين, و با عنايت به اين كه پيامبر (ص) فرمود: خيرالبريه تو و شيعيان تو مي باشند. هر كس ولايت ترا قبول نكند اگر چه باندازه نوح عمر كند, شبها نماز و روزها روزه, حاجي هزار مرتبه بحج رفته, شهيد مظلوم بين صفا و مروه باشد ثم لم يوالك يا علي لم يشم رائحه الجنه و لم يدخلها آيا مقدم كردن ديگران بر علي (ع) و فرزندانش حق كشي و بي انصافي نيست لطفاً ص 637 جلد 10 تفسير خواجه انصاري در تفسير سوره كوثر روايت حميد ابن طويل از انس اين مالك را مورد مطالعه قرار داده و عنايت بفرمايد كه طبق نوشته ايشان چه كساني به حوض كوثر راه پيدا نمي كنند, ايا علي را از افق عالي خليفه اللهي حقيقي بحد يك بشر منحط و منحرف و اوج دادن بظالمين كه ان الشرك لظلم عظيم را به مقامي شريف آن هم مقامي كه اعطاي او از ناحيه خداست ظلم و بي انصافي نيست؟ و اين قدر مقام را پايين آورند كه در مقامي بفرمايد (والدهر انزلني-... حتي يقولون معاويه و علي) و حال آنكه آن ستارگان درخشان و آن منتخبين و متصبين از ناحيه حقتعالي كلامهم نور و امرهم رشد و وصيتهم التقوي كه حقايق بوسيله آنها روشن و علي مع الحق و الحق مع علي و احيا قرآن مي گردد كه علي مع القرآن و القرآن مع علي و جدايي اهل بيت از قرآن ممكن نيست كه لن يفترقا حتي يردا علي الحوض. لذا از حضرتعالي كه واقف بر مقامات اهلبيت مي باشيد تقاضا مي شود رفع و اگر درسلسله زنجيره اي نعمت اللهي گنابادي كه مفر بر ولايتي بودن و تشيع خود هستند افراد ضد ولايت اهل بيت وجود دارند با كمال شجاعت كه خصوصيت پيروان علي (ع) است دستور حذف صادر و اين سلسله رااز لوث وجود افرادي كه تاريخ و اخبار و رجال تشيع آنها را نمي شناسد پاك فرماييد.
در خاتمه به تمام برادران شيعه اثني عشري و متعهد و مسئولم سلام رسانده و توفيقات آنها را در راه رضايه الله و رسولش و اهلبيت عصمت و طهارت خواهان و خواستارم.
والسلام علينا و علي عبادالله الصالحين
ورامين- محمد مرداني 22/2/1369 صفحه (17)
مورخه 20 شهر شوال 1410
22/2/1369
هوالله
121
خدمات جناب آقاي حاج شيخ محمد مرداني زيد افضاله
عرض مي شود رقيمه كريمه واصل گرديد, متشكرم, خداوند سركار را موفق بدارد, در موضوعاتي كه مرقوم شده البته بطور تفصيل گنجايش جواب در نامه نيست ولي خلاصه اين است كه شريعت و طريقت دو دست و دو بال براي سالك الي الله است كه منفك نمي شوند و بايد هر دو را دارا بود چون هر ظاهري باطني دارد هيچ كدام از هم جدا نيستند و عقل حاكي است كه ظاهر اگر بدون معني باشد اثري بر آن مترتب نيست و همچنين عكس آن در دوازده وجود مبارك ائمه هدي عليهم السلام پيدا مي شود كه از بزرگواران كسب فيض نماييم و ما نيز به اثني عشري بودن و انتظار ظهور مفتخر هستيم, و كسي كه دست به دامان ولايت بزرگواران نزند شيعه نيست و به عرفان دست نمي يابد كه فرمود: معرفتي بالنورانيه معرفه الله آن را كه دوستي علي نيست كافر است گو زاهد زمانه و گو شيخ راه باش, عرفان هم مخالف با تسنن است و اهل سنت به مقام معرفت نمي رسد مگر به ظاهر خود را عارف بنامندو چون عارف بايد ابتدا دست به دامان ولايت علي (ع) بزند و تنها نام عرفان كافي نيست به همين جهت ما به ولايت فقيه كه منشعب از ولايت ائمه هدي عليهم السلام است معتقديم و مرحوم امام خميني قدس سره كه تصريح به ولايت فقيه نموده اند در واقع همان جنبه ولايت است و عارف حقيقي آن است كه دست به دامان ولايت زده باشد و افرادي كه ضد ولايت اهل بيت باشند عارف نيستند, خوب است به كتاب جامع الاسرار مرحوم سيد حيدر آملي و بعضي كتب ديگر مراجعه فرمايند.
در خاتمه از حسن ظن جنابعالي تشكر دارم. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
فقير سلطانحسين تابنده گنابادي (صفحه 19)
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
برادر آقاي حاج سلطانحسين تابنده وقفه الله لمراضيه
رقيمه شريفه كه حاكي از سلامت مزاج آنجناب بود زيب وصل داد و با دقت ان را مطالعه نمودم ول چنين به نظر امد كه نامه ما دقيقا مورد مطالعه قرار نگرفته, زيرا جواب موافق با مندرجات در نامه ما نبود غرض اين بود رواياتي را كه اصحاب طريقت به ان استناد مي نمايند و انرا يك بال و شريعت را بال ديگر مي دانند با ذكر اسناد نقل و يا اقلاً كتبي كه رواياتش از نظر متن, سند, دلالت و مطابقت با قرآن باشد تذكر داده شود تا مورد استفاده قرار گيرد. متاسفانه در نامه چيزي مرقوم نفرموده فقط كتاب جامع الاسرار مرحوم سيد را نام برده بوديد, باز از لطف شما كه نامه را بي جواب نگذاشتيد تشكر مي شود غرض دوم ما اين بود كه حتي خود حضرتعالي تصريح فرموده ايد كه اهل سنت به مقام عرفان نرسيده و عرفان هم مخالف تسنن است مگر بظاهر خود را عارف بنامند و دليل اين مطلب را هم مرقوم فرموده ايد, متاسفانه در صفحه (22)
سلسله ارشادي گنابادي همچنانكه در ورقه چاپ شده بنام (سلسله الاوليا) به چشم مي خورد از افراد فراواني از اهل سنت به عنوان عارف نام برده شده است. كه تقاضاي حذف انها از اين سلسله شيعه اثني عشري شده بود و خود حضرتعالي واقفيد كه دوستي, غير از اتخاذ ولايت است, دوستي تنها منهاي(ولايت) كه اولي بالمومنين من انفسهم باشند خود نوعي دروغ و معارض با اخبار و احاديث صحيحه است كه از فريقين رسيده است و كاملاً مستحضريد كه در طول تاريخ حتي در زمان پيامبر عاليقدر اسلام منافقين كذاب جوي ايجاد نمودند كه پيامبر (ص) فرمود (كثرت علي الكذابه) دروغبندان بر من زياد شده اگر از من مطلبي بشما رسيد به قران عرضه بداريد تا صحت و سقم آن بر شما روشن گردد. و در نامه قبلي هم بود كه مفسرين لاينفك از قرآن علي و اولاد علي (ع) مي باشند كه علاوه بر حديث ((اني تاريك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي)) كه حديث سفينه نيز دال بر آنست, اينك معروض مي دارد غير از قرآن و نهج البلاغه و صحيفه صجاديه كه صحيح الاسناد هستند كتابي كه كلاً روايات آن صحيح باشد و مدرك قراربگيرد, در ميان مسلمين موجود نيست و لذا ناقل روايت يا عامل به آن بايد بعد از احراز صحت سند و صحت متن و مطابق بودن آن با قرآن و اخبار صحيحه آن رادر مرحله عمل ياگفتار در اورد زيرا اگر دروغ باشد گوينده مجاز بر نقل آن نبوده و مسئول است كه هم دروغ گفته و هم دروغ را در ميان مردم كه نسبت به او نظر خوبي داشتند شايع نموده و لذا فرق مختلفه و گروههاي فاسد گروهي براي جلب مشتري, كتاب و يا مطلبي را به بعضي از موجهين از علما نسبت مي دهند كه روح آن بزرگان از اين نوع نسبتها متاذي و نفرين آنها شامل حال نسبت دهندگان مي گردد.
بزرگان و محققين فريقين براي اينكه مردم از كلمات اهل بيت (ع) و پيامبر (ع) استفاده كافي ببرند علمي به نام علم الحديث كه با آن اقوال و احوال و افعال پيامبر و امامان شناخته مي شود يعني احوال سند و متن معلوم مي گردد كه خود نيز بر (روايه الحديث و درايه الحديث) منقسم مي گردد كه درايه الحديثش شامل دو بخش (علم الرجال و مصطلح الحديث است) مي گردد وضع, و كتابهادر اين باره نوشته و زحمات فراواني را جهت جدا كردن صحيح روايات از سقيم انها متحمل شده كه مي توان: الموضوعات ابن جوزي, اللئالي المصنوعه سيوطي, اخبار الدخيله تستري, تذكره و قانون الموضوعات قتني, اللولو المرصوع قاوقچي, موضوعات صنعاني, قواعد التحديث قاسمي, اضواء علي سنه المحمديه ابوريبه, افسانه عبدالله بن سبا و ماه و خمسون صحابي مختلق علامه عسگري, و تراجم الرجال آيه الله خوئي و.... نام برد, شما عنايت بفرماييد محققين درباره كتاب شريف كافي كه 199/16 حديث دارد مي نويسند: 9485 عدد حديث ضعيف دارد بخاري از 000/600 هزار حديث 082/9 حديث را به عنوان صحيح معرفي و مسلم از از 000/300 هزار 275/7 را وابي داود 4800 و سنن ترمذي 5000 و سنن ابن ماجه 4341 حديث را از ميان تمام (صفحه 23)
احاديث, صحيح, دانسته اند كه خيلي از اينها نيز ضعيف مي باشند در كتاب علوم الحديث و مصطلحه ص 270 از صبحي صالح چاپ بيروت از قول ابن ابي العوجا نقل مي كند كه در هنگام مرگ گفت من در ميان شما 000/4 حديث جعل نمودم كه در آنها حلال را حرام و حرام را حلال كرده ام, مرحوم علامه اميني در جلد 5 الغدير از صفحه 288 به بعد نام جاعلين احاديث را مي برد و خاطرنشان مي سازد كه در ميان احاديث موجود در كتب اسلامي تعداد 408684 حديث دروغين و جعلي وجود دارد. و اين را همه مي دانيم افرادي كه منحرف شدند درباره اخبار و احاديث تحقيقات ننموده و هر چيزي را بنام حديث قبول و طبق آن عمل نمودند و يا افكار خود را بكارگرفته و مطالبي كه مافوق فكر و انديشه بود از دريچه فكر ناقص خود گذارنده و توجيه نمودند و لذا بانحراف كشانده شدند (اعاذنا الله من شرور الشياطين و من شرور انفسنا).
در خاتمه اميدوارم مكاتبه بين ما تا كشف كل حقائق و رفع تمام شبهات با كمال صفا و صميميت ادامه داشته و همديگر را از دعاي خير فراموش ننماييم.
28/2/69
ورامين-محمد مرداني
صفحه (24)
مورخه 28 شهر شوال المكرم 1410
3/3/1369
هوالله تعالي 121
(صفحه 25)
سلام عليكم, مرقومه محترمه واصل گرديد, البته همانطور كه مرقوم شده حقير بواسطه كسالتها كه البته اطلاع داريم و تراكم مراسلات و تقيد به جواب و كثرت مشاغل عمومي جواب به اختصار عرض شده و چون جواب مطالب مرقومه را مفصلاً در تحريرات خود قبلاً نوشته ام مفصل ذكر نموده ام لذا در اين جا مختصراً عرض و البته معلوم است كه جواب همه آنها با ذكر مدارك و كتب و اخبار مستندهدر يك نامه گنجايش ندارد و ممكن است بيادداشتهاي حقير به نام ((رفع شبهات)) و ساير مكتوبات اخير حقير مراجعه فرماييد كه قسمتي در آنها ذكر شده است و گمان مي كنم چند جمله را برادر مكرم آقاي يوسف مرداني حفظه الله خدمتتان تقديم كرده اند و البته ذكر همه آنها خارج از گنجايش يك نامه مي باشد و به اضافه آياتي كه در قرآني مجيد درباره خداوند و صفات و ذكر صفات مومن و سالك مي باشد زياد است مانند اذكر ربك في نفسك تضرعاً و خيفه و دون الجهر من القول و ايضا رجال لاتلهيهم تجاره ولابيع عن ذكرالله و امثال اينها كه راجع به ذكر قلبي است چون اساس دعوي عرفا مراقبت از ياد خدا در دل مي باشد كه اصل دعوت است كه از اسلام و تشيع دستور گرفته ايم و اخباري هم كه در اصول كافي براي اين امر و صفات پسنديده مومن و سالك مي باشد, تماماً مويد است پس دعوي ما از خودمان نيست مبتني بر آيات و اخبار و رفتار پيامبر (ص) و ائمه هدي عليهم السلام مي باشد و همه مويد نظريات ما است و ما از خود چيزي نداريم و در حقيقت آيات و اخبار مذكوره در اصول كافي و ساير صحاح اربع مدرك ما مي باشد, موضوع ورقه (سلسله الاولياء) براي اثبات حقانيت و صحت همه آنها نيست بلكه منظور جنبه تاريخ است چنان كه در بسياري از كتب نام افرادي از سلاسل مختلفه ذكر شده كه فقط از جنبه تاريخي است نه اثبات صحت همانها. چنانكه در كتب رجال نيز نام بسياري از افراد ذكر شده و ضعف بعضي, بلكه قدح و رد آنها نيز شده است و همه كساني كه در سلسله اوليا ذكر شده از اولياء نبوده و مربوط به سلسله حقير نمي باشد, بلكه رشته هاي مختلفه ايست كه در اسلام به نام تصوف و عرفان پيدا شده و خود را منتسب نموده اند مانند سلاسلي كه نام تشيع بر خود بسته اند (كيسانيه) و (اسماعيليه) و غير آنها كه ما آن ها را جزء شيعه نمي دانيم چون شيعه حقيقي آنست كه اثني عشري و معتقد به حضرت حجه ابن الحسن عسگري عجل الله فرجه باشد كه سلسله ما افتخار بدان دارد و منتظر ظهور آن حضرت مي باشيم و سلاسل ديگري هستند كه خود را منتسب مي دانند و بعضي مرام تشيع و جمعي هم مذهب تسنن را دارند و هيچكدام از آنها به اثني عشري بودن مانند ما افتخاري ندارند و حتي در صحاح اربع همانطور كه خودتان تصريح فرموده ايد, اخبار ضعاف زياد است چنان كه مرقوم داشته اي كه در كتاب شريف كافي كه 16199 حديث دارد 9485 حديث آن ضعيف است و مع ذلك كليني اشاره به آنها فرموده و اين دليل توثيق آن اخبار نيست, موضوع ولايت هم البته ولايت حقيقي آن است كه با قلب ارتباط داشته باشد نه آنكه تنها به زبان باشد, و گرنه اهل سنت هم اظهار دوستي علي (ع) و اهل بيت آن حضرت مي كنند ولي ما آنها را شيعه نمي دانيم كه در سوره حجرات فرمود ((قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم)) كه تنها به زبان كفايت نمي كند, بلكه با دل بايد ارتباط پيدا كنند و در حاق قلب و اعتقاد واقعي قلبي رسوخ يابد, و همان طور كه تاليفاتي در ذم تصوف نوشته شده در مدح تصوف نيز زياد نوشته اند و ذكر كتاب جامع الاسرار فقط براي مثال بوده وگرنه كتب بسياري مانند (مجلي) و (غوالي اللئالي) تاليف (ابن ابي جمهور الاحساوي) و امثال آن زياد است و بسياري از فقهاي بزرگ مانند مرحوم (ابن فهد حلي) و (شهيد اول) و (شهيد ثاني) و (شيخ بهايي) و (مجلسي اول) و (بحرالعلوم) و مانند اين بزرگواران كه در تصوف مشهور بودند زياد مي باشد اميد است توجه حضرتعالي نيز جلب گردد, و اگر بعضي قسمتها مورد اعتراض است مرقوم داريد تا جواب عرض شود. بيش از اين احتياج به تطويل ندارد از حضرتعالي ملتمس دعا هستم.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
حقير سلطانحسين تابنده گنابادي
(صفحه 27)
8/3/1369
بسم الله الرحمن الرحيم
برادر آقاي حاج سلطان حسين تابنده سلمه الله و وفقه, مرقومه محترمه در تاريخ 7/3/69 زيب وصل داد و از اينكه با تمام گرفتاريها و ضيق وقت توانسته بوديد جواب عنايت فرماييد. متشكرم.
مطالبي كه راجع به ذكر جلي و خفي مرقوم و آياتي را شاهد قرار داده بوديد مورد مطالعه دقيق از نظر تفسيري قرار گرفت, از اينكه نام و كلمه ذكر در قرآن فراوان بكار برده شده شكي نيست ولي معناي ذكر چيست, و آيا آياتي داريم كه دال بر ذكر خفي و جلي اصطلاحي سلاسل صوفيه باشد يانه مورد بحث و گفتگو است, در كتاب (وجوه قرآن) تاليف حبيش ابن ابراهيم تفليسي صفحه 103 مي نويسد ذكر داراي هفده معني بوده و براي هر كدام آيه اي را شاهد قرار داده و آن معاني بترتيب چنين است:1.وحي, 2.تورات, 3.قرآن, 4.لوح محفوظ, 5.طاعت, 6.نماز جمعه, 7. 5 نماز, 8.بزرگواري, 9.آگاهي, 10.ياد كردن به زبان, 11.ياد كردن بدل, 12.نگاهداشتن, 13.پند دادن, 14. انديشه كردن, 15. پيدا كردن, 16.توحيد, 17.پيامبر و يا در كتاب قاموس قرآن دامغاني, صفحه 180 هيجده معني نقل و آقاي سيد علي اكبر قرشي در جلو سوم قاموس قرآن از صفحه 15 تا 21 راجع بذكر و اهل ذكر مطالب و معاني متفاوتي را تذكر داده و در اصول كافي, ج1, ص 210 رواياتي را آورده كه در انها اهل ذكر را هم معرفي مي نمايد, بايد دانست آن چيزي را كه سلاسل صوفيه از آن ذكر خفي, مي فهمند و بعضي از آيات را نيز شاهد مي گيرند احتمالاتي بيش نيست و منظور از تضرع و خفيه آنست كه دعا كننده بايد توجه داشته, نبايد تنها زبانش چيزي بخواهد بلكه بايد روح دعا در درون جانش و در تمام وجودش منعكس گردد. و زبان تنها ترجمان انست و به عنوان نمايندگي هه اعضاي او سخن مي گويد و لفظ خفيه در ايه براي اين است كه در پنهاني خدا را خواندن از ريا دورتر و به اخلاص نزديكتر و توام با تمركز فكر و حضور قلب مي باشد.
اصولاًِ براي شخص مومن و متدين از اولوالالباب اين موضوع محرز است كه بايد دائماً در ذكر باشد و دقت دارد كه باندازه چشم به هم زدني غفلت از ذكر براي او حاصل نشود, زيرا بر اين مطلب يقين دارد كه عالم محضر خداست و در تمام ازمنه و امكنه و تمام حالات خدا حاضر و ناظر اعمال بندگان است و لذا جايي را نمي توانند بيايند كه خدا از آن جا خبر نداشته باشد و هميشه اين فرمايش از مولا اميرالمومنين (ع) را در مدنظر دارند كه فرمود: اتقوا المعاصي في الخلوات فان الشاهد هو الحاكم و جملات خطبه 157 درباره تقوي از نهج البلاغه را از ياد نمي برد كه فرمود: اعلموا عبادالله ان عليكم رصداً من انفسكم و عبونا من جوارحكم و حفاظ صدق يحفظون اعمالكم و عدد انفاسكم لاتستركم منهم ظلمه ليل داج ولايكنكم منهم باب ذو رتاج.... اگر بشريت توجه به متون اسلامي پيدا نمايند. راه رشد و سعادت را يافته و احتياج به اذكار معموله مرسومه غير ماثوره ندارد زيرا اگر ارشاد بحق است, از آن ثقلين است كه اكبرش قرآن و كبيرش اهلبيت عصمت و طهارت مي باشند اما سايرين ارشادشان در چهارچوبه امر به معروف و نهي از منكر با شرايط مخصوص به آنها مي باشد و اين هم اختصاصي نيست و تشريع قانون مربوط به شارع بوده و غير شارع در عين تخصص فقط مي تواند تطبيق قانون نمايد زيرا كه حلال محمد (ص) حلال الي يوم القيامه و حرامه حرام الي يوم القيامه و اكمال دين در دوران پيامبر و ختم نبوت بوسيله ايشان شد كه اليوم اكملت لكم و ما كان محمد ابا احد من رجالكم ناطق بر اين مطالب مي باشند.
اما راجع به كتب و تاليفات, كتب فراواني كه ناقل روايات در مذمت از تصوف است, از بزرگان از علما موجود كه مي توان كتاب اثني عشريه مرحوم شيخ حر عاملي را نام برد كتاب فوق الذكر كلا درباره تصوف بوده و از كتب ديگري كه بعضي از فصول و ابواب آنها در اين باره مي باشد مي توان از حديقه الشيعه مقدس اردبيلي و كفايه الموحدين و معراج السعاده و سفينه البحار نام برد كه فقط نقل نام انها صفحه بزرگي را پر خواهد نمود. و اين مطلب را نيز نمي شود منكر شد كه در صفحات (صفحه 32)
بعضي از كتب مطالبي به عنوان روايت و غيره بر له تصوف نيز آمده همچنانكه در نامه قبلي نيز نوشتيم در كتب موجوده و در دسترس مسلمانان مطالب ضعيف فراوان وجود دارد و غرض علما از تدوين اين گونه كتب جمع آوري كل اخبار اسلامي بوده لذا صحيح و غير صحيح را در كتب خود آورده كه در آينده محققين آنها را غربال كرده و صحيح و غير صحيح را از هم متمايز نمايند و لذا در عين حالي كه مولفين افراد بزرگواري بوده اند, كتب انها را كلاً نمي شود مورد استناد قرار داد مگر از ناحيه بزرگان از علما صاحب كتاب به وثاقت و دقت, مدح, حتي مرا سيلشان حكم مسانيد را داشته باشد از جمله ممدوحين به عنوان مثال مي توان مقدس اردبيلي را نام برد. ولي بعضي از علما در عين بزرگواري و پاكي و ساده دلي و خوش بيني تمام سخنانشان مورد تاييد نيست, مانند مرحوم ابن ابي جمهور احساوي كه يكي دو نمونه از سخنان بزرگان درباره او بخدمت ان جناب تقديم مي گردد, 1-مرحوم شيخ يوسف (بحراني) در (لولوالبحرين) مي نويسد كتاب عوالي اللئالي او (جمع فيه جمله من الاحاديث الا انه خلط اغث فيه بالسمين و اكثر فيه الاحاديث العامه) و يا مرحوم مجلسي در مقدمه بحارالانوار, چ بيروت صفحات 183 به بعد درباره عوالي اللئالي مي نويسد (و ان كان مشهورا و مولفه في الفضل معروفا لكنه لم يميز القشر من اللباب و ادخل اخبار متعصبي المخالفين بين روايات الاصحاب و مثله كتاب نثر اللئالي و كتابي جامع الاخبار) اما نظريه آيت الله نجفي مرعشي دام عزه در تعليقه خود (صفحه 33)
بر كتاب عوالي. ايشان بعد از نقل اقوال و اشكالات بر كتاب و بر مولف و رد آنها و تذكر دادن بر اين مطلب كه با اين كتاب نيز بايد چون كتب ديگر معامله شود در ص 10 مقدمه مي نويسد (اما كونه من الصوفيه فنسبه هذه لصيقه الي الرجل البري مما نسب اليه, و ظلم في حقه و الفرق بين العرفان و التصوف غير خفي علي المحققين فحينئذ تلك الكلمه و النسبه فريه بلامريه) اما بزرگاني كه در مرقومه حضرتعالي نام برده شده بودند و نوشته بوديد آن بزرگواران كه در تصوف مشهور بودند زياد مي باشند اولاً اينرا مي دانيم كه (رب شهره لااصل له) ثانياً براي اينكه اسراف در نوشتن و اتلاف وقت نگردد خواهشمند است اگر وقت داشتيد جلد 13 شرح نهج البلاغه خوئي را از صفحه 362 تا 409 مطالعه فرماييد چرا كه مرحوم خوئي بعد از تحمل زحمات فراوان مطالب ارزنده اي راجع به علماي بزرگ كه همگي عارف بوده و عده اي جهت پيش برد مقاصد خود آنها را صوفي معرفي نموده اند به رشته تحرير درآورده, حتي درباره روايتي كه در ميان تصوف مشهور و در كتاب بشاره المومنين ص 316 نيز آمده كه التصوف اربعه احرف تا آخر مرحوم خوئي در ص 414 همين جلد مي نويسد كه (آثار الوضع علي هذا الحديث غير خفيه) و عالم بزرگوار آقاي عراقي كه عوالي را بطرز جالبي چاپ و در بدست آوردن اسناد رواياتش جداً زحمت كشيده در ص 105 ذيل حديث 156 همين حديث مي نويسدك (مع الفحص الشديد لم اظفر عليه) و معلوم نيست مرحوم مولف اينرا از كجا آورده است.
(صفحه 34)
و اين مطلب را نيز حضرتعالي در جواب نامه ما و همچنين در كتاب رد شبهات مرقوم فرموده ايد كه اخبار مذمت مناط تصوفي است كه در ميان اهل تسنن بوده و در مقابل ائمه قرار داشتند اين فرمايش در صورتي مقرون به صحت است كه اخبار عام و همه گير نباشد حضرتعالي روايت ص 58, ج2 سفينه البحار را كه از امام هادي (ع) نقل شده بدقت مطالعه فرماييد كه مي فرمايد (والصوفيه كلهم من مخالفينا و طريقتهم مغايره لطريقتنا). ضمناً بايد دانسته شود علمايي را كه نام برده ايد و افراد ديگري مانند آقا محمدرضا قمشه اي-آقا ميرزا حسين سبزواري-ميرزا ابوالحسن جلوه-ملا عبدالله زنوزي- آقا علي حكيم-ميرزا هاشم رشتي-ميرزا محمد شاه آبادي-حاج شيخ مهدي مازندراني-ميرزا علي اكبر يزدي-سيد علي قاضي-ميرزا جواد تبريزي- مرحوم ملكي-علامه طباطبايي-امام خميني و خيلي از آقايان عارف بوده و هستند و اكثر قريب به اتفاق اين اقايان مجتهدي عاليمقام بوده كه نه به كسي خرقه پوشانده و كرسي نامه داده و نه از كسي خرقه گرفته و كرسي نامه دريافت نموده اند و نه دم از تصوف زده اند و نه از جرگه علما خارج شده, بلكه ديگران از علما را نيز عارفين به حق دانسته و مي دانند. و اگر اختلافي هم داشته باشند اختلافي اجتهادي, آن هم در فروغ احكام است كه اجتهاد مقتضي آن است و همه آنها قطب حقيقي را خليفه الله منصوص از ناحيه خدا دانسته و خود اگر تصرفي در اوضاع و شئون اجتماع بنمايند به عنوان ولايت از ناحيه آنها آنهم با اخباري هستند و (صفحه 35)
قوي كه از ناحيه حضرات ذوات مقدسه رسيده كه (انهم حجتي عليكم و انا حجه الله) و امثال ان. ما از آن برادر كه مسئوليت ارشادي عده را به عهده داريد و تا آن جايي كه خبر داريم بر اثني عشري بودن مقر و ولايت فقيه را قبول داشته و منتظر آمدن ولي عصر ارواحنا له الفداء هستيد و فاصله چنداني با طريق علما و مراجع نداريد, تقاضا داريم خود روايات مورد استناد بزرگان سلسله را بار ديگر از نظر سند و متن بررسي فرموده كه اگر مشخص شد عامي غير مقبول و يا مرسله و يا جهات ديگر ضعف در او پيدا مي شود, دست اتحاد با مراجع و علماي زمان داده و يد واحده گرديده و همگي با اتحاد و هم آهنگي در تبليغ شريعت محمدي (ص) كوشا بوده تا اسلام ناب در اقصي نقاط عالم پياده و حكومت عدل بر جهان سايه گستر شود كه (ان العزه لله و لرسوله وللمومنين).
توفيقات بيش از بيش حضرتعالي را خواهانم-ورامين –محمد مرداني 8/3/1369 –(صفحه 36)
مورخه هشتم ذي القعده الحرام 1410
12/3/1369
هوالله تعالي
121
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
از وصول رقيمه سركار متشكر شدم انشاء الله سلامت و موفق بوده باشيد.
موضوع ذكر خفي و جلي؛ البته طبيعي است كه اگر كسي به ياد كسي در دل نباشد تنها گفتن زباني كافي نيست و اثري ندارد موقعي ياد موثر است كه ارتباط با قلب داشته باشد و تضرعاً و خيفه مويد آن است و كلمه ذكر هم در يادي كه در دل باشد, حقيقت است و اطلاق بر ذكر زباني مجاز است و گمان مي كنم اصلاً احتياج به استدلال نداشته باشد و آيات قرآن مجيد و اخبار ماثوره از ائمه معصومين عليهم السلام بدان مشحون است و در مناجات خمسه عشر حضرت سجاد (ع) است: و آنسنا بالذكر الخفي و در مناجات دوازدهم است الهي, ما الذ خواطر الالهام بذكرك و علي القلوب و امثال اين عبارات به قدري زياد است كه احتياج به ذكر ندارد و در كتاب بستان السياحه مرحوم آقاي شيرواني قدس سره و بسياري از كتب ديگر درباره ذكر خفي و ذكر قلبي خيلي زياد نوشته شده است.
تصوف و عرفان هم جداگانه نيست و عرفان هم مرتبه عاليه و نتيجه و اثر تصوف است و با اصطلاح منطق بين آندو عموم و خصوص مطلق است و منظور از تصوف پيدايش عرفان است كه معرفت حق مي باشد و اذكار لفظيه و ادعيه معموله كه عرفا دستور داده اند اذكاري اتس كه به زبان بزرگان دين يا بعضي ديگر از بندگان خدا در حال مناجات و توسل به درگاه خداوند جاري شده كه ما هم تيمنا به آنها متوسل مي شويم و خواندن آنها به هيچ وجه بدعت نيست چنانكه ادعيه ماثوره از ائمه معصومين عليهم السلام مانند دعاي كميل و صباح وابوحمزه و افتتاح و غير آنها كه فضيلتهاي زيادي دارد بخوانيم و هر يك از آنها را كه بخوانيم اگر توام با ياد قلبي خداوند باشد موثر است ولي تنها لقلقه لسان موثر نيست.
حديث ماثور از حضرت هادي (ع) در ذم تصوف نيز اگر انتساب به آن حضرت صحت داشته باشد منظور صوفيه اهل سنت است چون طبيعي است كه از دوستان خود به اين طور نام نميبرند چون در آن زمان نام تصوف و متصوفه به مدعيان تصوف هم كه اهل سنت بودند اطلاق مي شده در شيعه بيشتر بنام مومن و مستبصر مفتخر بودند و متشبهان به آن ها را هم از اهل سنت صوفي مي گفتند به تبعيت از شيعه و آنها چون تابع اهل بيت نبودند و از مخالفين ولايت بودند مورد ذم بزرگواران واقع شدند ولي كساني كه به پيروي از آن بزرگواران مفتخر بودند مورد ستايش و لطف آنان بوده و هستند به عباره اخري آنچه در مدح است مربوط به صوفيه شيعه و آنچه در ذم است درباره متشبهان درباره متصوفه و متشبهان صوفيه است و فرمايش حضرت هادي (ع) كه فرمود الصوفيه كلهم من اعدائنا براي اين است كه در آن زمان يكدسته از اهل سنت خود را صوفي مي ناميدند و مخالف ولايت بودند و تصريح است به اينكه آنها از اعداء اهل بيت (ع) بودند ولي كساني كه به موالات اهل بيت و اثني عشري بودن و انتظار ظهور افتخار مي كنند نهايت بي انصافي است بلكه غرض ورزي است كه آنها را از دشمنان اهلبيت بدانند چنانكه درباره ابوالاديان كه از اصحاب حضرت عسكري (ع) بود ابوالاديان صوفي ذكر شده و اگر مقصود پشم فروش بود صواف مي گفتند نه صوفي, ما نيز اضافه بر آنكه به دوستي اهل بيت مفتخريم و به محبت و موالات آن بزرگواران افتخار نموده و خودمان را در حاق تشيع و مفتخر به دوستي اهل بيت مي دانم.
ولايتي لامير النحل تكفيني عند الممات و تغسيلي و تكفيني و طينتي عجنت من قبل تكويني بحب حيدر كيف النار تكويني
از حضرتعالي كمال تشكر دارم و ملتمس دعا هستم.
و اجدد السلام عليكم
حقير سلطانحسين تابنده گنابادي
(صفحه 39)
© کپی رایت توسط گناباد110 کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.